ابن المقفع ( مترجم : منشي )

107

كليله و دمنه ( فارسي )

رغبت نمائي در صحبت من مرفّه و ايمن بباش . اشتر شاد شد و ، در آن بيشه ببود . و مدّتي بر آن گذشت . روزي شير در طلب شكاري ميگشت پيلي مست [ 1 ] با او دوچهار [ 2 ] شد ، و ميان ايشان جنگ عظيم افتاد و از هر دو جانب مقاومت رفت ، و شير مجروح و نالان باز آمد و روزها از شكار بماند . و گرگ و زاغ و شگال بي برگ ميبودند . شير اثر آن بديد گفت : ميبينيد در اين نزديكي صيدي تا من بيرون روم و كار شما ساخته گردانم ؟ ايشان در گوشه‌اي رفتند و با يك ديگر گفت : در مقام اين اشتر ميان ما چه فايده ؟ نه ما را با او إلفي [ 3 ] و نه ملك را ازو فراغي . شير را بر آن بايد داشت تا او را بشكند ، تا حالي طعمهء او فرو نماند و چيزي بنوك ما رسد . شگال گفت : اين نتوان كرد ، كه شير او را امان داده است و در خدمت خويش آورده . و هر كه ملك را بر غدر تحريض نمايد و نقض عهد را در دل او سبك گرداند ياران و دوستان را در منجنيق بلا نهاده باشد و آفت را بكمند سوى خود كشيده . زاغ گفت : آن وثيقت را رخصتي توان انديشيد و شير را از عهدهء آن بيرون توان آورد ؛ شما جاى نگاه داريد تا من باز آيم . پيش شير رفت و بيستاد . شير پرسيد كه : هيچ بدست شد ؟ زاغ گفت : كس را چشم از گرسنگي كار نميكند ، لكن وجه ديگر هست ، اگر امضاى ملك بدان پيوندد همه در خصب و نعمت افتيم . شير گفت : بگو . زاغ گفت : اين اشتر ميان ما اجنبي است ، و در مقام او ملك را فايده‌اي صورت نميتوان كرد . شير در خشم شد و گفت : اين اشارت از وفا و حرّيّت دور است و با كرم و مروّت نزديكي و مناسبت ندارد . اشتر را امان داده‌ام ، بچه تأويل جفا جايز شمرم ؟ زاغ گفت : بدين مقدّمه وقوف دارم ، لكن حكما گويند كه « يك نفس را فداى اهل بيتي بايد كرد و اهل بيتي را فداى قبيله‌اي و قبيله‌اي را فداى اهل شهري و اهل شهري را فداى ذات ملك اگر در خطري باشد » . و عهد را هم مخرجي توان يافت چنان كه جانب ملك از وصمت [ 4 ] غدر منزّه ماند ، و حالي ذات او از مشقّت فاقه و مخافت

--> [ 1 ] . ( 2 ) پيلي مست نسخهء اساس : پيل مست . [ 2 ] . ( 2 ) دوچهار اصل كلمهء دوچار و دچار است ، و دو چهار شدن و خوردن ظاهرا اشاره به مقابل شدن دو جفت چشم باشد در موقعي كه دو شخص روبرو ميشوند . [ 3 ] . ( 7 ) إلف رجوع شود به ص 16 ح برس 8 . [ 4 ] . ( 21 ) وصمت عار و عيب ، و كاري كه موجب سر شكستگي باشد .